ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

هر تولد خود آزمونی است برای هدایت انسان برای رفتن به سوی نور به سوی باران...

تا باران ببارد فکری کن...

من امشب باز به متولد شدن می اندیشم...

پس بیاندیش...

کجای این قصه ی زیستن، در چارچوب غفلت مانده است؟

درگیر کدام فصل از بودنت هستی و تو خود چگونه رهایی را آرزو داری وقتی هماره در بندی...

***

حرم بانو و دستهایی که رو به سویش گشوده اند...

و...

من...

و هنوز تو نیستی باران...

نه که نیستی! هستی و من تو را نمی بینم...

نمی بینم...

کوری هم، گاهی خود دلیل نبودن من است...

دست بر سینه ایستاده ، عمیق نگاهش می کنم...

عمیق...

اشک در چشمانش، روبروی آینه هایی که نور منتشر می کنند و دست بر چهره تبدارش می کشد و بلور اشکی نقره ای را بر گونه اش می لغزد...

و باز از چشمه ی مژگانش جوششی آغاز می شود تا نهایت عشق ...

بانو...

صفای خانه ات را عشق است چقدر دلگشا و دلربایی...

دعا کن امشب باران ببارد تا صبح...

قطره قطره نه...

شرشر...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۸۹ ، ۲۳:۴۸
سپهرا ...

صبح و سحرگاه نشان از روشنایی است و فجر و سپیده دمان افق آرزوها را روشن می کند تا بی نهایت ...

 

و این بی کران و نهایت را دلی هایی آرزو دارند که مهرورزی را با هیچ بهایی معاوضه نمی کنند...

 

مهر از نهادی برمی خیزد که طالب بخشش مهربانی و گسترش مهرورزی در تمامی ذرات کائنات باشد...

 

چه بسا دلهایی از سنگ سخت هم سخت تر، اما در گستره ی نگاه مهرورزانه یی از سمت  جانی سرشار از عشق به نرمی حریر درآمده اند و آموخته اند که رسم خوش زیستن در دل آرامی و محبت است...

 

 و محبت این اکسیر جان بخش انسان است که او را اشرف مخلوقات خالق گردانیده و عاقلان عالم را با عطوفت کارها دشوار نیست...

ای دوست تا زنده ای به هستی مهر بورز که چون چنین کنی  مرگ زان پس تو را آغازی دیگر است...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۸۹ ، ۲۲:۲۸
سپهرا ...

ب...

ا...

ر...

ا...

ن...

ستایش لحظه لحظه ی رویاهایم در نگاه تو رقم می خورد ...

باران می دانی؟

تو تنهاترین بارانی هستی که خوشترین دقایق ابر در فرود توست؟

نگاه کن ، وقتی قرار باشد بیایی تمام زمین و آسمان صدایت را می خوانند...

باران...

صدای تو زیباترین صدای جهان است...

و تمام فصلهای ما لبریز از عطش دیدارت...

در کدامین ثانیه بارشت را در انتظار باشیم ؟؟؟

تو در دلی و دل بی تو صفایی ندارد...

باران ...

باران...
و باز ...
تا همیشه باران...
ببار بر شب تاریک دلهایمان
و بر قلبهای منتظرانت...
ای همیشه باران
و ای ابرها را خوشترین خبر روزگاران...

وقتی بباری سکوتها فریاد می شود...

و نگاه ما پر از بلور ناب حضورت ...

پس ببار باران تا صبح...

و از بارش دریغ مکن...

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۸۹ ، ۲۳:۴۹
سپهرا ...

 

سلام و آغاز کلام که نام خداست...

یادت هست؟ خیلی نزدیک است همین نزدیکی ها ...

 نشستم و گفتم: بگو و بنویس سررشته را بده به دست یک قلم بدست ناتوان ...

قلم چرخید و دل نگفت قلم شکست و دل شکست...

نیامد آن کلام که لایق سپیدی ورق شود ...

دنبال صاحب خانه ترنج می گردی ؟؟؟ ترنج، رنج نیست که صاحبی بخواهد و صاحبش خانه اش دل است و هر دلی که بنگارد بی رنج نیست...

بنگارد  با این قلم،  درست میخوانی با همین قلم که در دستان ماست و خدا خیلی زودتر از آمدن ما به آن سوگند یاد کرد که  جز او کیست که بداند این" قلم" چه ها که نمی کند ... مجال قلم نگاری برایم میسر کردی، قلمت سبز باد...

دستانم می نویسند و دلم می لرزد و باز چشمها اشک را مبادله ای صادقانه می کنند با نگاهی آسمانی از جنس باران...

نشستم ونوشتم و باز هم از دل و دستی ناتوان که نمی خواهد از حرکت چرخشی زمان عقب بیافتد می رود و گام می گذارد به فردایی که هنوز نیامده و فقط به امید می رود تا رهایی بشر...

 سپهر وجودت لاجوردی و ترنج دلت همیشه شاد...

 تا باران ببارد...

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۸۹ ، ۱۹:۱۷
سپهرا ...

دست های من پر است از نوشتن . پر ست از هوس عشق بازی با کاغذ ، هوسی وحشیانه که هر روز هرزه تر می شود ، هر روز نیازش به کاغذ بیشتر ، هوسی که گاه می درد سینه ی کاغذ را ، گاه می نوازد آرام ، آرام ، هوسی فراتر از هوسِ آبستنی در نیمه شب ...

یک عاشقانه ی آرام ، من باور دارم که خدا هم عاشق است من باور دارم که خدا هم نیمه شب هوس نبشتن می کرد ؛ اینگونه نگاه سفیهانه به من نینداز ؛ من "صفیه" هستم ، سفیه که نیستم ، هرزه می نگارم ، اما هرزه نیستم ، گستاخانه می نویسم اما گستاخی نمی کنم ؛ اگر خدا هوس نبشتن نمی کرد پس مصحف چیست که اینگونه دلربا مرقوم شده ؟!

لب را به دندان نگز ، استغفار نکن ؛ اینجا نماز دارد ، نترس من رجس و پلید نیستم کافر و مرتتد هم نیستم که خوف می کنی به نجاست من آلود شوی آرام باش پیش بیا با من گـــــــام به گام

من  هم مثل تو به وحدانیت خدا ایمان دارم ، فقط می گویم که :

"خدا هم هوس نبشتن می کرد "


+ ببخش که پست آغاز را من مرقوم کردم ، هرچه باشد تو صاحب این خانه ای ؛ اما چه کنم هوس نبشتن برایم قرار نگذاشت .


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۸۹ ، ۱۲:۰۸
سپهرا ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما