ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

۲۵۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تو» ثبت شده است

حضرت باران،
تو، تاریخی ترین عشقِ عالمی
که مورخانِ حدیثِ عشق، از تفسیرت در مانده اند...
و جهانی مبهوتِ هزاران هزار، ورق از غزل هایی است که،
عاشقانت در رسای تو سروده اند...
و در این مرثیه های محزون انتظار،
هرگز قلمشان خشک نگشته و هر بار که از تو نوشتند،
عطشان تر از پیش، حولِ محورِ جنونِ آسمانی عشق،
سر به شیدایی گذارده و چون تشنه ای که هرگز سیراب نشود،
در پی زمزمِ نام تو، هر روز "عجل لولیک الفرج" را طواف کردند...

همان هایی که روزی در سفر کربلای عشق  اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ را خواندند
و شایدهم، همان هایی که در قربانگاه منا در پی لبیکی عاشقانه،
یک به یک کُشته ی یک عمر حسرت دیدار روی تو عروج کردند...
همان هایی که سال ها در انتظار بودند،
 تا هل من ناصر تو را لبیک گفته و به یاری ات بشتابند ...
و اینک قرن هاست از پس نیامدنت
چون سقای ادب، بال هایی دارند که رشک بال ملائک شده اند...
و همین رازِ سرمستی صاحبانِ تاریخ های عاشورایی در جغرافیایِ کربلاییِ تمامِ سرزمین ها
که همواره و بی دریغ جرعه جرعه، از خون خویش تا بی نهایت نگاشته اند که،
 علی الدوام عشقِ تو، تکرار شود در تاریخ...
و چگونه فراموش می شود عشقی که برای ثبت آن،
از مُرکبِ دل و جوهری از خون برگرفته اند،
تا به نگارش در آورند رسم این دلبری و دلدادگی را...
تکرارِ همیشه ی تاریخ، و تنها آرزوی مکرر و جاودان انسان
 اگر عالم؛ جغرافیایی از کربلاست،
 به تاریخِ دلِ ما، همیشه عاشوراست...
گاه در کربلا...
گاه در منا...
و حتی گاهی به نام مدافع حرم آل الله در شام بلا...
کجایی منتقمِ خون شهدا..؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۸
سپهرا ...

هرگاه در دایره ی بی نهایتِ دلتنگی های عالم، بی تو کم می آوریم ...
دست بر قلمِ تشنه ی حروف و کلماتی، می بریم که "تو" را ترجمانی دیگر باشد...
پناه می بریم به صاحبِ آسمانِ دل هایی که از آنها، جنون می بارد...
و اینک که در آستانه ی میلادِ هزار و صد و چندمین سال، اصلا چه فرقی می کند...
یکسال دیگر به انتظار تو افزوده شد، و به اندوه بی پایان ما بیش از یک قرن....
صفحه ی غربت دل هامان، لبریز از حروف مقطعه ی حضورِ توست ...
و اشک، مهمان چشمان
و گونه های عطش آلودمان؛ سرخ از حُرم نفسگیرِ این همه نبودنت...
و کویر جان های خسته، خیس از عباراتی که تو در آن نمی گنجی...
حالا می نویسمت؛ ای همه را، امید "تو"
چشمانمان را دوخته ایم به تقویمی که بی تو،
حیران و سرگردان روزهایش میگذرد و سطر به سطرش،
در دل خاموشی های این دوران ، پریشانیِ احوالمان را ثبت می کند...
و در دل تاریکی های وحشت زای زمین و زمان،
هر شبانه روزمان، بی تو تلخ،می گذرد...
ای غزلِ ناب تمامِ شب گریه های بشر،
و ای فروغِ جاودانه ی واژه ها،
انتظار تو قطعه ی بی کلامِ این روزگار شده و همچون قصیده ای بی پایان،
در دلِ هر مصرع، دیوان عاشقی را بیت به بیت ختم می کند به هجران!
سالهاست در مثنوی بلندِ تاریکی های عالم،
دلخوشیم به طلوع خورشید روی تو،
آنگاه که از پس ابرِ غفلتِ چشمانمان،
سر بر می کشی و دل می بری از عالمیان...
در سپیده دم روشن میلادت، بیا و امسال بر روح های منجمد ما بتاب...

 

 

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۵۸
سپهرا ...

ساعتم را کوک کرده ام به وقت عاشقانه ها... جایی حوالی خواستن تو...

نسیم را استشمام کرده ای؟ از میان آسمانِ ابری عصر که بگذری،
کسی منتظر است تا سرشار از طراوت عطر ناب زمین ،
در زمان عاشقی سحرگاه،
تو را در آغوش گیرد...
فقط لطف کن و کمی زودتر بیا ...

من خسته ام!

 

 

+چند وقت است دست و دلم به قلم نمی رود اما از امشب باز می خواهم به اجبار ترنج بنویسم...

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۲
سپهرا ...

صدای شرشر تنهایی، از بام دلم می آید، آن هنگام که بودنِ تــــو را فراموش می کنم!
و ناودان های بی قرار چشمانم لبریز می شود از این همه نبودن…
هر روز در تکرار دقایق حیرت و سرگشتگی آدمیان…
و در کوچه های تنگِ تنهایی هایشان، شاهد فرو ریختن برگهای زردی هستم به بلندای پاییزان یک جهان پر از اندوه…
و در زمزمه های تلخِ روزرگارشان می شنوم که در حسرت با تــو بودن می شکنند و خرد می شوند …
و شگفت نیست که بدانی، رنج ما از آن است که گاهی،
در غبار خاطره ها و "یاد هیچکس ها" حضور همیشه ی تو را گُـــــم میکنیم …
اما بگذر این بار، من قصه ی دلــــــــــ آدم را برای تـــــــو بگویم…
آدمی تمام عمر، آسمان دلش بی تــــــــو ابریست …
و بر بام جانش بارانـــ گرفته است … سکوت جاریست و شرشر تنهایی…
اما اگر بیایی
در دلمان چیزیست که به ترنم قطره ای از آسمان خوش است...
در برگریزان پاییز در پیش رو ، به دنبال گامهایی هستیم که ،
سکوتی سالهایمان را نشانه رفته
و سالیان درازی است که همچنان این گام ها در راه است
و فریاد آمدنشان گاه و بی گاه در ندبه های دلتنگی از چشم های پر گناه ما سرازیر می شود...
بیا و همین امشب از پشت پرچین خیال هایمان عبور کن...
تا در شعاع روشن نورت دوباره قدم بزنیم...
تو که بیایی صبح می شود آفتابِ من...

 

۱۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۱۳:۴۰
سپهرا ...

در اوج گرمای تابستان،

حرف عشق تو که به میان می آید

باز هم بوی تلخِ پاییزی دیگر، از انتهای شهریور،

می پیچد در کوچه باغ خاموش زمین...

و در آغاز مهرِ نامهربانِ خزان های بی تویی؛

صبح به صبح سلام می دهیم به آفتابی که

فروغ چهره ی دل آرای تو را،

در شعاع های بی جانش نمی گستراند...

و انتهای هر شب

تسلیم تاریکی محض می شویم، تا سحری دیگر...

و باز هم فلق می رسد، بی ظهورِ نورِ مطلقِ مدار الدهر1...

و ما همچنان حیران و سرگردان،

نشسته ایم، به تماشای عبور ثانیه ها

و دریغ که، بی تو چنان آرام میگذرد روزگارمان که گویی،

تنها معنای انتظار، بی دردی است!

و نبودن تو، یعنی عادت ما، به سوال ها و سلام هایی بی جواب!

آه از این تکرارهای مکرر

و تعظیم های بی خیالِ بشر،

به حواله ی آمدنت،

آن هم، شاید در وقتی دیگر...

 

1.القاب حضرت به معنای محور هستی

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۰۳
سپهرا ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما