ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

۲۳۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

حضرت باران،
تو، تاریخی ترین عشقِ عالمی
که مورخانِ حدیثِ عشق، از تفسیرت در مانده اند...
و جهانی مبهوتِ هزاران هزار، ورق از غزل هایی است که،
عاشقانت در رسای تو سروده اند...
و در این مرثیه های محزون انتظار،
هرگز قلمشان خشک نگشته و هر بار که از تو نوشتند،
عطشان تر از پیش، حولِ محورِ جنونِ آسمانی عشق،
سر به شیدایی گذارده و چون تشنه ای که هرگز سیراب نشود،
در پی زمزمِ نام تو، هر روز "عجل لولیک الفرج" را طواف کردند...

همان هایی که روزی در سفر کربلای عشق  اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ را خواندند
و شایدهم، همان هایی که در قربانگاه منا در پی لبیکی عاشقانه،
یک به یک کُشته ی یک عمر حسرت دیدار روی تو عروج کردند...
همان هایی که سال ها در انتظار بودند،
 تا هل من ناصر تو را لبیک گفته و به یاری ات بشتابند ...
و اینک قرن هاست از پس نیامدنت
چون سقای ادب، بال هایی دارند که رشک بال ملائک شده اند...
و همین رازِ سرمستی صاحبانِ تاریخ های عاشورایی در جغرافیایِ کربلاییِ تمامِ سرزمین ها
که همواره و بی دریغ جرعه جرعه، از خون خویش تا بی نهایت نگاشته اند که،
 علی الدوام عشقِ تو، تکرار شود در تاریخ...
و چگونه فراموش می شود عشقی که برای ثبت آن،
از مُرکبِ دل و جوهری از خون برگرفته اند،
تا به نگارش در آورند رسم این دلبری و دلدادگی را...
تکرارِ همیشه ی تاریخ، و تنها آرزوی مکرر و جاودان انسان
 اگر عالم؛ جغرافیایی از کربلاست،
 به تاریخِ دلِ ما، همیشه عاشوراست...
گاه در کربلا...
گاه در منا...
و حتی گاهی به نام مدافع حرم آل الله در شام بلا...
کجایی منتقمِ خون شهدا..؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۸
سپهرا ...

سال به نیمه رسید و نیامدی ...
اما دلخوشیم به  اینکه گفته اند؛

همواره عشق بی خبر از راه می رسد...
و روزشمار روزگار سرشار میشود از "مهر" تو...
در انتظاریم که ناگاه و بی خبر،
از راه برسی و وعده ضمانت شده حق رخ نماید...

این روزها در زنجیره ی دلتنگی زمین،

و در ساحل آرزوها،
جان میدهند انسان ها...
و فریاد برمی آورد دریا،
کجاست  "سرزمین امن"؟

ماه روشن و صاحب زمان،
گر چه تو اهل آسمانی و زمین جای تو نیست،
اما تنها  "امیدِ امت"، در طوفان های بلا تویی...

مردمان، عمریست بر ساحل تردیدها نشسته اند و بی پناهان جان بر لب،

نقش دلشان،بی تو، همه بر آب است...
و هر روز که میگذرد، بی تو...غرقه در خشم اقیانوس ها جان می دهند،

بیا و با آمدنت، چون رویای رویش شگفت آفرینش، جهان را زنده کن!

تا از زمین به عشق تو بر خیزند و دلتنگی ها را به آسمان بسپارند...

 


بلدالامین_ سرزمین امن/رجاء الامه_امید امت/ نام ها و القاب آقا امام زمان (علیه السلام)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۰۹:۵۵
سپهرا ...

ساعتم را کوک کرده ام به وقت عاشقانه ها... جایی حوالی خواستن تو...

نسیم را استشمام کرده ای؟ از میان آسمانِ ابری عصر که بگذری،
کسی منتظر است تا سرشار از طراوت عطر ناب زمین ،
در زمان عاشقی سحرگاه،
تو را در آغوش گیرد...
فقط لطف کن و کمی زودتر بیا ...

من خسته ام!

 

 

+چند وقت است دست و دلم به قلم نمی رود اما از امشب باز می خواهم به اجبار ترنج بنویسم...

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۳۲
سپهرا ...

ننوشتم از تو  و از عشقت...

قلم به مُرکب نرسید این مُحرمی که گذشت... و  از جوهر غفلت روزگار من؛ نتراوید آنچه لایق باشد برای از تو نوشتن...

اما چنان با من آواره؛ بر سر مهر آمدی که، نه این حسرت بر دلم ماند و نه آن همه شیدایی و شوق دیدارت...

ای خوش حساب تر از هر که در عالم است... و ای مهربان ستاره ی شب های تار من... سر بر تربت کدام خاک بگذارم جز خاک بهشتی حرم تو؟ که سجده شکر بر این همه کرامت بی انتها مرا واجب است...

و اما مسیر عشقت... بگذار ننویسم از مهربانی نسیم و میزبانی عاشقانه خادمانت... بگذار باز هم ننویسم از تاول و زخمی که این دو پای مانده را به سرمنزل مقصود رساند... بگذار نگویم که وقتی تو مقصود عالمی، باید مدام التماس کرد که در هیچ ایستگاهی برای نفس نباید ایستاد، که دیدن روی بهشت تو تمام نفس است...

بگذار روضه نخوانم که بهشت، حقیقت جاری شده در کربلای توست... آنجا که زینبت بر صفحه ی آسمان و زمین نقش میزد تمام زیبایی عالم را...

و من مسافر راهی شدم که تو با تمام مهربانی ات مرا بدان خواندی؛ راهی که سراسرِ آن موج اشتیاق بود و احترام بر این حضور، اما سر می افکنم و چشم می دوزم به پاهایی خسته، که آن اربعین نبودند تا در میان کاروان بی سالار، دست مهری بکشند بر تاول پاهای کوچکِ کودکانِ آسمانی تو، وقتی که از میان خارهای بیابان با سینه هایی پر از اندوه آمده بودند... در این راه جز آه مرا نصیبی نیست... آه از این که واژه ها را برای از تو نوشتن کم می آورم...

 

 

 

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۳ ، ۱۰:۵۶
سپهرا ...

حرارت و داغی از آسمان و زمین فرا می رسد و بوی تند غریبی محجبه ها باز هم می پیچید در فضای این روزهای شهر... روشن پوشی زیباست، اما نازک پوشی و کوتاه پوشی..، گاهی حتی نمی توان نوشت این همه دردِ بی تویی ها را... و هر چه بیشتر بی حجاب می شوند آدمک های زمینی؛ تو در محاق پنهان تر، و در عمقِ نگاه سردِ دیدگان ما، به سرعتِ هر چه بیشتر در حجاب می شوی... و ما در پسِ این همه مستور شدنت، تو را گَم می کنیم و بی تو شدن، تازه سرآغاز غفلت و سرگردانی است...

آن سوتر، انگار تمام آدم های جهان، غرق شده اند در تحیٌرِ یک توپ گِرد، و یک جام و چند صد متر چمن، و دل بسته اند به گل هایی که عطر و بویی ندارند و غافلند از بهشتی سرشار از طراوت و گُل... چقدر این روزها بی تو در غبار غوغاهایی فرو رفته ایم که تنها نتیجه آن آرزوی محال صعود به دور دوم است! و مَسخ دنیا و این جام های گاه و بی گاهش شده ایم و مستانه مِی خام بر میگیریم از ساغرِ ناکامِ هستی، آن هم به نامِ جام جهانی! بی آنکه بدانیم تو تمام جهانی و قصه ی صعود و پرواز تا رهایی، تنها با حضور تو معنا می گیرد...

در این میانه، من حیران تر از همیشه، سرگشته و پریشان به دنبال تو، سرزمین دلم را چرخ میزنم و هر چه بیشتر می گردم، تو کمتر پیدایی... دلم می خواهد میان این همه هیاهویِ خروجِ سفیانی صفتان؛ و این همه اخبار بد از حال و روز مردمان و سرزمین هایی که بهانه ی زیستن شیعه هستند، یوسفانه از دلِ سپیدیِ چشم های یعقوبان زمان، تو ناگهان فرود آیی و حجاب از رُخ ماهت برگیری و دل ببری از عالمیان... تا دست از ترنج نشناسان، مات روی دل آرایت شوند و مستانِ عالم به یکباره ساقی بزمِ آمدن تو گردند به شیدایی...و چه دل انگیز می شود عصری که، تو باشی و ما چشم در چشمِ شیاطینِ دیو صفت بیایستیم؛ و درست کنار قامت عَلَم و بیرق بلندت ، ندا سر دهیم برخیزید و بنگرید، بشارت باد بر جهانیان که وعده موعود، سررسیده و فروغ روشن مشرقی ترین خورشید، و جانِ جهان، از پسِ ابرهای غیبت چهره برگشود... آن روز نزدیک است...(+)

 

۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۸
سپهرا ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما