
...
فقط
فاطمه فاطمه است...
کودک...
سحرگاهان آرام،گوش میسپارد به نجوا...
مـــادر
بر سر سجاده، دستانش قنوت سبز دعا گرفته است...
_ الجار ثم الدار _
هرجا که گوش فرا دهی نغمه ای از اوست...
دستهایت را می کشی به سینه بی روح آسمان تا شاید تو را بکشاند به حوصله ی خویش...
و باز تنها آه...نصیبت می شود...
آسمان هم قیرگون تر از هر شب بی ستاره راه می پوید بی هیچ چراغی...
و باز آن بالاتر می شنوی سوز حزین مادر گفتن را ...
فقط چهار نفر مادر می خوانندش...
و چقدر ماه در دل خود گریست که کاش مرا هم مادر بود...
اما...
هر جا سرک بکشی این روز ها فرزندان فاطمه نشسته اند با شال سبز عزایشان...
و تو را به حسرت تمام سالهای عمرت می برند...
هر کس که از زمره ایشان است مادرش می خواندش و تو را باز حسرت می ماند و اندوه...
و ... درد می بارد از آسمان...
و چقدر شمع هست و مزار نیست تا روشن کند دلهای غمگین فرزندان عشق را...
از غربت و غم و این چراغ بی مزار فقط داغ آه است بر سینه ها...
فقط یک شمع... چه می شد ...
اگر شب را روشن می کرد...
حالا که هزاران پروانه گرد آرامستان عشق در طواف حزین خویش مزار مادر را می جویند...
فقط یک شعله از آن آه ...
از آن همه اخگر سوزان پشت در... از آن کوچه اندوه بی مادری...
کافی بود تا طواف فقط در مداری کوچک با آسمانی عظیم در دل خاک همنوا شود...
و تمام مظلومیت عالم را هویدا کند...
کاش تو را مزار بود تا شمعی بیاوریم ...
پروانه ها طواف اندوه دشوار است...
شمع بیاورید برای آب شدن و سوختن تا سحر...
مزار نیست ...
شمع نیست ...
تا در می سوزد ...
دل می سوزد ...
پروانه ها بسوزید تا سحر...
...بسوزید تا باران ببارد...
+دمع السجوم یعنی "اشکی که می ریزد"- می شود "اشک روان" یا بسا "باران اشک" اش هم خواند – و نفس المهموم یعنی "نفس کسی که غم دارد". بهترین معادل برای نفس المهموم "آه" است. ما در فارسی به نفس آدمی که غمگین است و دلش دارد از غصه می ترکد ، چیزی جز آه نمی گوییم . اسم این کتاب را از همین رو "کتاب آه" گذاشتم ...
آه...
فاطمیه افشای راز نگاه مادرانه است...
...
مادر بخوانی یا نخوانی ...
فاطمه مادر است...
این را همین امروز فهمیدم...
...
+سید... گفتی امروز مادرت برایت نشانه آورده همین کافیست...
مادرت فاطمه است ... و من از دستان تو ...