بغض...
بهار که می گویند دلم سبک می شود و اما دلتنگی آمدنش همیشه آزارم می داده...
از کودکی دوستش نداشتم بوی عید را می گویم...
سقف خانه ای که مجبوری در عید زیرش بروی حتی برای ساعاتی کوتاه باز هم تو را غمگین می کند...
دلتنگی عجیبی سالهاست هر اسفند تو را به بهار بی باران می خواند ...
و بغض کال آخر اسفند که روز های آخر سال می رسد به اشک...
و تو فقط دوست داری تنهایی و فرو شکستن بغضت را ...
بی بهانه دنبال جایی هستی تا برایت بشود بهانه اشک...
و این روز ها بهانه ها کم نیستند...
نروی دنبال قطره های چشم زلالی اش تو را به بزمی دعوت می کند تا بر گونه هایت سرازیر شود و بر مژگانت بیاویزد...
و این می شود سر آغاز آرامش چند ساعته و باز هم دلتنگی هوای بهار...
که با توست و رهایت نمی کند و نفس کشیدن را برایت دشوار ساخته ...
بهار...
امسال به خاطر دوست بی باران نیا...
بهار... بهانه ی تمام بغض های فروخفته ام بی باران نیا ...
تا باران ببارد...
ولی من تشنه ی عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود!
آناناس