حرم امن تو کافیست مرا...
خاتون جان، حرم امن تو کافیست... کافیست، تا هیچ چیزی را از این عالم نخواهم... کافیست برای منی که تنها تو را دارم برای تمامِ دغدغه های دلتنگی ام... برای منی که اگر؛ بغض چسبیده است بیخ گلویم، یا اشک نشسته گوشه ی چشمم، می آیم و بی کسی هایم را، و هر چه تلخی که مانده در جان خسته ام را با تو قسمت می کنم... می آیم و می نشینم و سکوتم را می شکنم و فریادهایی را که در تنهایی هایم بلعیده ام، می آورم کنارِ تو؛ و سفره اندوه هایم را می گشایم و قفل های بسته ی زندگی ام را درست میگذارم مقابل چشمان تو، و بعد می گویم بانوی شهرِ دلِ من؛ دستم به دامان مهربانیت، این منِ تنها، و توُ تمام سختی ها... و بعد گم می شوم در برقِ آئینه های تو در توی ایوان تو، گویی چون کبوتری بر بام حریمت پَر میگیرم و ناگاه در میان فواره های روشنِ حوضِ صحن هایت بال هایم را می گشایم به شیدایی و وسط رویایی ترین آرزوهایم دل خوش می کنم به بودنت...
چقدر با تو بودن و داشتن تو خوب است وقتی که می آیم و شمع جانی را که ذره ذره ذوب شده است در بی صبری ها؛ به نگاهِ بی دریغ تو دوباره می سازم... می آیم و پروانه می شوم و می گردم به دور تو و در طواف شیرین دقایقِ با تو بودن، جان می گیرم و احیا می شوم، برای سوختنی دگرباره... راستی، چقدر خوب شد تو آمدی اینجا... و چقدر خوبتر شد برای منِ همیشه دلتنگ، که خدا تَنِ نالایقِ مرا مجاور خانه ی تو کرد... و من تا تو را دارم چه کم دارم؟ حرم امن تو کافیست مرا...
+برای 23 ربیع الاول سالروز ورود بانو