دفتر دل...
دوشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۰، ۰۲:۲۳ ق.ظ
درد من از حصار برکه نیست ... درد من همزیستی با ماهیانی است که دریا به ذهنشان خطور نکرده است...
از درد می نویسم از دردهایی که در نسیم دو کوچه آن طرفتر خوانده بودم... درد را مرور باید کرد و از کوچه کوچه خاطراتش عبور باید کرد...تا شاید در این خشکسالی بی درمان زمین به جستجوی باران از کوی دردها که گذشتی شبنمی به هوای نسیم سحرگه نوازش کند دل خسته ات را...
می نویسم تا گرد فراموشی بر خاطراتم نپاشد... نه از سر دلتنگی؛ برای گریز از ننوشتن می نگارم و می گریزم به سوی نوشتن از تو برای خاموش نشدن قلم سوخته...
می دانی تو را مخاطبی خاص نمی خوانم مخاطبی نمی بینم برای حرفی که در دل مانده سالهاست... تو هم نگاهم که می کنی انگار یکی از اصحاب کهف را نگریسته ای... نه این که آنقدر در مسیر خوبان باشم که خویش از کهفیان بخوانم؛ نه... از گذر زمان می گویم، انگاری از عهد دقیانوس بازگشته ام... می پرسی چرا اینقدر گرد گذر زمان بر سر و رویت نشسته مگر چند سال گذشته؟ تیر ماهی که گذشت می شود ... بیش یک دهه و اندی...سرم سوت میکشد... برای خودش عمری بود و گذشت... روزها می آمد و می رفت و من هر روز سر قرار روی صندلی می نشستم و در مقابلم تو بودی و تمام آنچه در دلم بود برایت می ریختم بیرون و تا فردایش صبر و دوباره می نوشتم... هر بار ورقت میزدم تمام خط ها و سه نقطه ها را مرور میکردم و دوباره به تو میرسیدم و تمام...
تو پنداری در این عمری که شاید ماهی یک بار سر وقتت می آمدم و خط به خطت را می خواندم و بارها خط خطی ات کردم و گاهی محو کردمت و گاهی چنان با تو سوختم که اشک فقط یاریگر بود و بس... چقدر شکستم ... چند بار شکسته های بلور دلم را خودت دیدی و گاهی سیل تو را می برد به پاک شدن و دوباره غرق شدن در جوهر روان نویسی که گاه سیاه و گه آبی در دلت نهانش داشتی... و سالهاست تو راز داری... رازدار تمام عشق ها و دوست داشتن هایم...حال چندمین بار است که تو را گشوده ام پس آن سالهای نزدیک به دل و دور از نظر...؟ چشم هایم گواهی می دهد گرچه دستم دیگر برای نوشتنت طالب نیست... می دانی طلبی نیست تا طالب شود... دست چرک نویس شده از بس دل به هر سو دورانی دارد...
میدانی فرق کرده همه چیز... از نوشته تا طرز نگاهم... حتی خواندن دوباره تو بعد از آن سالها امروز فرق کرده...
این را همین امشب که نه، سالهاست فهمیده ام ...اما هنوز هم به درکش نرسیدم ... ظاهر امر بر این است که نوشتن را با قلم سنتی کاملا کنار گذاشته ام و فقط روی این صفحه ی پر از کلید زوم کرده ام و هر شب زانو می زنم و بجای تو مقابل این پنجره حرف های تازه دل را می نگارم که چه بشود ... خودم هم نمی دانم...
عمریست کتاب عشق ما که نقطه چین است ...
بنویس که از ظاهر امر، امر بر این است ...
می نویسم تا گرد فراموشی بر خاطراتم نپاشد... نه از سر دلتنگی؛ برای گریز از ننوشتن می نگارم و می گریزم به سوی نوشتن از تو برای خاموش نشدن قلم سوخته...
می دانی تو را مخاطبی خاص نمی خوانم مخاطبی نمی بینم برای حرفی که در دل مانده سالهاست... تو هم نگاهم که می کنی انگار یکی از اصحاب کهف را نگریسته ای... نه این که آنقدر در مسیر خوبان باشم که خویش از کهفیان بخوانم؛ نه... از گذر زمان می گویم، انگاری از عهد دقیانوس بازگشته ام... می پرسی چرا اینقدر گرد گذر زمان بر سر و رویت نشسته مگر چند سال گذشته؟ تیر ماهی که گذشت می شود ... بیش یک دهه و اندی...سرم سوت میکشد... برای خودش عمری بود و گذشت... روزها می آمد و می رفت و من هر روز سر قرار روی صندلی می نشستم و در مقابلم تو بودی و تمام آنچه در دلم بود برایت می ریختم بیرون و تا فردایش صبر و دوباره می نوشتم... هر بار ورقت میزدم تمام خط ها و سه نقطه ها را مرور میکردم و دوباره به تو میرسیدم و تمام...
تو پنداری در این عمری که شاید ماهی یک بار سر وقتت می آمدم و خط به خطت را می خواندم و بارها خط خطی ات کردم و گاهی محو کردمت و گاهی چنان با تو سوختم که اشک فقط یاریگر بود و بس... چقدر شکستم ... چند بار شکسته های بلور دلم را خودت دیدی و گاهی سیل تو را می برد به پاک شدن و دوباره غرق شدن در جوهر روان نویسی که گاه سیاه و گه آبی در دلت نهانش داشتی... و سالهاست تو راز داری... رازدار تمام عشق ها و دوست داشتن هایم...حال چندمین بار است که تو را گشوده ام پس آن سالهای نزدیک به دل و دور از نظر...؟ چشم هایم گواهی می دهد گرچه دستم دیگر برای نوشتنت طالب نیست... می دانی طلبی نیست تا طالب شود... دست چرک نویس شده از بس دل به هر سو دورانی دارد...
میدانی فرق کرده همه چیز... از نوشته تا طرز نگاهم... حتی خواندن دوباره تو بعد از آن سالها امروز فرق کرده...
این را همین امشب که نه، سالهاست فهمیده ام ...اما هنوز هم به درکش نرسیدم ... ظاهر امر بر این است که نوشتن را با قلم سنتی کاملا کنار گذاشته ام و فقط روی این صفحه ی پر از کلید زوم کرده ام و هر شب زانو می زنم و بجای تو مقابل این پنجره حرف های تازه دل را می نگارم که چه بشود ... خودم هم نمی دانم...
فقط اعتــــــــراف می کنم...
تا که هر چه هوای توست
از سرشان بپـَـــــــــــــــــــــــرد...
و فقط منتظرم...
تا باران ببارد...
و فقط منتظرم...
تا باران ببارد...
عمریست کتاب عشق ما که نقطه چین است ...
بنویس که از ظاهر امر، امر بر این است ...
۹۰/۰۶/۰۷