عطر نرگس بوی خاک...
نمی دانم چرا اما... خیلی به رفتن فکر نکردم... به نرفتن اما خیلی...
شاید همیشه برای رسیدن به آرزوها دنبال یک جفت بال زیبا و پر ابهت و بدون دشواری می گشتم ...
بالهایی که فکر می کردم دستان کسی آن را به حرکت در می آورد که بالاترین دستهاست...
این روز ها که می گذرد بیشتر از همیشه به نرفتن فکر کرده ام ... آنقدر که از رفتن بی نهایت می ترسم ...
و نمی دانی چقدر دشوار است بخواهی پروازی را تجربه کنی و حس کنی بالی نداری برای پر گشودن... و از دست و دل خالی ام می ترسم... دستانی که باید فقط به سوی او گشوده گردد و دلی که باید برای او بتپد...
و چقدر زود گذشت روزهای شیرین کودکی ... گاهی آنقدر در خاطرات غرق می شوم که انگار هنوز در آن روزها مانده ام بی هیچ خیالی و عاری از هر افسوس... چه روزهایی بود بی تکرار و بی بازگشت... روزهای بی غل و غش سرشار از احساس... دوست داشتن های کودکی رنگ باران بود و نم نم اش بوی مرطوب کاهگل می داد عطر ناب خاک و من چقدر عاشق این رایحه هستم...
عطر تن زمین ... عطر پاکی انسانی که سرشتش از خاک است و می تواند تا افلاک پر گشاید...
این لحظه هایی که این روزها می گذرانم تقابل تمام روزهایی است که دارم خودم را به کودکی هایم گره می زنم... به آن روزهای دلنشین آب بازی و گل کاشتن در باغچه ی کوچک خانه ... و چقدر دوست داشتم حیاط ما همه باغچه بود... و مثل این چند سال که هر سال یک هفته به عید تمام حیاط را پر از گلدان می کردم و شمعدانی و شب بو گل ناز و... افسوس که هیچوقت بهار که می رسید نرگس نبود...می گفتند فصل نرگس گذشته...
هر زمستان از آغاز فصل نرگس تا پایانش فقط کارم خریدن گل نرگس بود آنقدر می خریدم که سیر شوم از رایحه خوشش و هیچوقت نشدم ... تا فصلش می آمد انگار تمام می شد... باران که می بارید در هوای ابری نفس تازه می کردم و تا گلفروشی به شوق نرگس قدم می زدم...
این روز ها که می گذرد حس تازه ای در من جریان گرفته با خودم مبارزه می کنم... نمی دانم چه کسی پیروز می شود ...من یا خودم؟؟؟ اما فقط می دانم گاهی تا مرز نابود کردنش پیش رفته ام و گاهی دلم می گیرد از خودم با ترحم کناری می نشیند اشک می ریزد من باز نگاهش می کنم... و باز...
یادم می آید این شعر را سالها بود فراموشش کرده بودم...
ای وای بر اسیری گز یاد رفته باشد
بر دام مانده صید و صیاد رفته باشد...
مثل اسیری که در گیر دار خود فراموشی اش دست و پا می زدم و ناگاه غافل شدم و صیاد هم مرا از یاد برد و در دام اسیر مانده تا راهی به سوی نجات بیابد...
و سالهاست می گویند : تنها راه نجات هنوز در راه است...
من راهی نمی بینم...
آینده پنهان است ...
اما مهم نیست...
همین برای تمام دقایقم کافیست که...
تو همه چیز را می بینی...
و من تو را...
گاهی خاطراتی را یاد می آورم که باز آخرش بغض است و اشک... اما باید بسازمش دوباره از نو ...
خودم را می گویم که از من تهی شده است...
هر آنچه تعلق بود باید دور بریزم از افکار و دل و اندیشه ام هر روز با طرحی نو و تا به سامان رسیدن دگرباره...
دوست دارم فریاد بزنم:
همه ی فصل ها فصل نرگس است و باران می بارد اگر ما دوباره نو شویم و انسان...
و خاک هم باز بوی روح تبداری را بدهد که تنها حامی آن فقط همان بالاترین دست که هیچکس دستش به او نمی رسد تا بال هایم را اینبار از او بگیرید برای شکستن...
و دست او بالاترین دست هاست و خاک هم با همان دست تا افلاک کشیده می شود...
