نوشته...
يكشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۰، ۰۱:۱۳ ق.ظ
گر به همه عمــــر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت
هـر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخـر عمر از جهان، چون برود خام رفــت...
هـر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخـر عمر از جهان، چون برود خام رفــت...
چه بگویم؟
قصد نوشتن که می کنم تنها تویی و ...
می خواهم آنقدر تکرارت کنم که پیدا شوی
پس همینجا بنشین در گوشهی دنج قلبم ...
آرام و بی صدا که باشی ، ماندن، حتمی تر است ...
و گرنه وادار به فرارت می کند جبر این روزهایمان...
نمی نویسمت!
باران می بارد...
چه بغض غریبی دارم...
زندگی خوب است. عشق خوب است...
می بینی؟
با هر قدمی که برمی دارم چیزی به من می گویی که حال دلم را بهتر می کند...
از بغض می افتم! از آنسوی دلتنگی ...
دیدی من ننوشتمت؟
خود تو بودی که آمدی تویی که همیشه آرام در همین حوالی نشستهای
در همان کنج ناپیدای دلم...
سکوت می کنم ...
تا جریان بیابی...
و باز باران می روید در ذهنم...
و طراوتی که تو حاصل کرده ای...
خودت بگو چه زمانی تا همیشه باران می شوی؟...
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار ِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تکیه دادهام!