این صفحه را متبرک می کنم بیاد اولین دمی که خاک بقیع اش را دیدم بی آنکه اثری از مزار دلدار را نشانمان دهند...
آنجا که کبوترهایش صدایی از ملکوت را به دل هدیه می دادند و یک مشت گندم به هوای کبوتران حرم سلطان عشقم برایشان خریدم و با اشک... مهمان طنین حزین بال و پرشان شدم...
برایشان پیغام دادم تا برایتان بیاورند که آنجا، برای من تنها... آنها وامدار میراث عشق شما بودند...
افسوس که هرگز دل غمدیده روشن نشد به نظری عاشقی به آن آرامستان جانم؛ حتی پشت آن مشبک های که سال هاست دل ها را گرفتار کرده...
هر صبح و عصر کنار پله های سنگی ماتم می گرفتم که شاید... مگر چه میشد این خاک پر عشق را به چشم من دریغ نمی کردند...
آنجا که کبوترهایش صدایی از ملکوت را به دل هدیه می دادند و یک مشت گندم به هوای کبوتران حرم سلطان عشقم برایشان خریدم و با اشک... مهمان طنین حزین بال و پرشان شدم...
برایشان پیغام دادم تا برایتان بیاورند که آنجا، برای من تنها... آنها وامدار میراث عشق شما بودند...
افسوس که هرگز دل غمدیده روشن نشد به نظری عاشقی به آن آرامستان جانم؛ حتی پشت آن مشبک های که سال هاست دل ها را گرفتار کرده...
هر صبح و عصر کنار پله های سنگی ماتم می گرفتم که شاید... مگر چه میشد این خاک پر عشق را به چشم من دریغ نمی کردند...
حالا که روزها می گذرد از آن دم که چشم ندید و دلانه عاشقی کرد... باز در حسرتش؛ نگاهم را به مهتاب آسمان دوخته ام که شاید دمی برسد که دوباره ...
اصلا رفتن و نرفتن ندارد...
به قول نگاری، همین عاشقی را عشق است...
عزیزا: رحمی کن و به عاشقی دل نظر کن...
تا دلانه عاشق بماند...