ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «نقطه نگاره» ثبت شده است

بغضی، شاهرگ هستی را می فشارد و چشم ها در بارش مدام کم می آورند وقتی تو را می خوانند...گاهی چقدر دشوار است، داشتن نعمتی به نامِ بینایی....

این روزها عکس هایت را که می بینم؛ فکر می کنم چقدر هنرمندِ عکاس هم می تواند بی احساس باشد... شاید زود قضاوت میکنم اما... وقتی نقش آسمان و ساحل نیلگون یک نوار باریک! در گوشه ای از این عالم به خونِ بی گناهان، گلگون است چگونه می شود سکوت کرد؟ آنگاه که کودکِ انسان، در میان شعله های نامردی قطعه قطعه شده و در خاک و خون می غلتد و بر فراز آسمان نگاهش، جای شعاعِ نورِ خورشید، دودِ باروت پیچیده و ستاره باران شبهایش، موشک های دنباله دار شده اند؛  چگونه می توان بی تفاوت بود؟ وقتی بشر، اسیر نگاهِ خشمگین ابلیس های زمین شده، دوربین تو ، تنها چاره ی ثبت این حیوانیت مدرن است ...

چگونه می شود آدم باشی و رگ های کوچک و حلقوم دریده و چهره خونین را بنگری و آرام بگیری...  پس شاید این رسالتِ رساندنِ دردهای سرخ او، به دنیا، همان بغض های تو باشد که در لنز دوربین با اشاره یک کلید سرد، تبدیل به اشک هایی داغ در سراسر جهان می شود، و اینک بغضی که، تو با آن  جریانِ انسان کشی شیاطین را به دنیا مخابره می کنی مقدسترین جلوه ی رهایی است. خون او، و چشم های ما و ثبتِ سرخی ِ این لحظه ها، به سرانگشتانِ تو، رازدار است... به او بگو، طلوع می کند یک روز، آفتابی بی غروب... اندکی صبر...

 

گرگ های درنده آمده اند... دور آدم کشی است در غزه...

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۹
سپهرا ...

حرارت و داغی از آسمان و زمین فرا می رسد و بوی تند غریبی محجبه ها باز هم می پیچید در فضای این روزهای شهر... روشن پوشی زیباست، اما نازک پوشی و کوتاه پوشی..، گاهی حتی نمی توان نوشت این همه دردِ بی تویی ها را... و هر چه بیشتر بی حجاب می شوند آدمک های زمینی؛ تو در محاق پنهان تر، و در عمقِ نگاه سردِ دیدگان ما، به سرعتِ هر چه بیشتر در حجاب می شوی... و ما در پسِ این همه مستور شدنت، تو را گَم می کنیم و بی تو شدن، تازه سرآغاز غفلت و سرگردانی است...

آن سوتر، انگار تمام آدم های جهان، غرق شده اند در تحیٌرِ یک توپ گِرد، و یک جام و چند صد متر چمن، و دل بسته اند به گل هایی که عطر و بویی ندارند و غافلند از بهشتی سرشار از طراوت و گُل... چقدر این روزها بی تو در غبار غوغاهایی فرو رفته ایم که تنها نتیجه آن آرزوی محال صعود به دور دوم است! و مَسخ دنیا و این جام های گاه و بی گاهش شده ایم و مستانه مِی خام بر میگیریم از ساغرِ ناکامِ هستی، آن هم به نامِ جام جهانی! بی آنکه بدانیم تو تمام جهانی و قصه ی صعود و پرواز تا رهایی، تنها با حضور تو معنا می گیرد...

در این میانه، من حیران تر از همیشه، سرگشته و پریشان به دنبال تو، سرزمین دلم را چرخ میزنم و هر چه بیشتر می گردم، تو کمتر پیدایی... دلم می خواهد میان این همه هیاهویِ خروجِ سفیانی صفتان؛ و این همه اخبار بد از حال و روز مردمان و سرزمین هایی که بهانه ی زیستن شیعه هستند، یوسفانه از دلِ سپیدیِ چشم های یعقوبان زمان، تو ناگهان فرود آیی و حجاب از رُخ ماهت برگیری و دل ببری از عالمیان... تا دست از ترنج نشناسان، مات روی دل آرایت شوند و مستانِ عالم به یکباره ساقی بزمِ آمدن تو گردند به شیدایی...و چه دل انگیز می شود عصری که، تو باشی و ما چشم در چشمِ شیاطینِ دیو صفت بیایستیم؛ و درست کنار قامت عَلَم و بیرق بلندت ، ندا سر دهیم برخیزید و بنگرید، بشارت باد بر جهانیان که وعده موعود، سررسیده و فروغ روشن مشرقی ترین خورشید، و جانِ جهان، از پسِ ابرهای غیبت چهره برگشود... آن روز نزدیک است...(+)

 

۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۰۸
سپهرا ...

با دنیا غریب شدن در غربت زمین، تلخ است؛ و از آن تلخ تر، غریبی در آسمان... این روزها گویی تمام مرزهای روشن آسمان را با سیم های خاردار؛ پوشانده اند و بر مدارِ آبیِ عاشقانه های خصوصی، مین بی تویی کاشته اند! دیگر خبری از گره گشایی های گاه و بی گاه جمعیِ اهل زمین نیست، آنقدر که گویی با کاروان همراه شدن و عزم "تو" کردن، ناشدنی شده و در این میان از آغازِ خواستن های زبانِ زمینی، به سمت تو، تنها دری که گشوده مانده به سوی آن قطعه آسمانیِ بدون قفل، فقط راهیست که در آن، باید دل صاف کرد... و چه خوش گفت سید مرتضی که:زندگی انسان، تمثیل آن مسافریست که از خانه موقت و ناپایدار به سوی مستقر ابدی خویش بار می بندد. پس اگر این خانه ها خانه های مجازی اند و ما مسافران در کوچ، دیگر چه جای دل بستن و حسرت بردن...

و این روزها که می گذرد، حسرت میخورم... حسرت تویی که دل نبستی و رختِ قرار از این دنیا بر کشیدی و آنقدر سبک و رها در دلِ آسمان سُکنی گزیدی که، رشک فرشتگان شدی...

این روزها که زمین در بهاران هم عطر و بوی بهشت ندارد و روح انسان، در کالبد خاکی دارد جان می کَند و گویی برای بودن در جمع راهیان تو، و برای اثبات عشقِ حقیقی در این خراب آباد، فقط باید جان داد نه دل... آدم هایی هستند که دیگر روی زمین، حتی جایی برای کشیدن نفس های آخر هم ندارند و آنقدر تاب و قرار از کف داده اند؛ که تنها دلیلِ آخرین جرعه نوشیِ ایشان بر خاکستر زمین، این است که بمانند و بلورِ دل و جانِ جلا یافته خود را، با عشق بر بستر آسمان عرضه کنند تا الماسی شوند روشن تر از ستارگان و بدرخشند بر تارُک بی انتهای زمان...

و این تنها رمز هنرمندانی است که، خوب می دانند چگونه باید چنان برای تو شوند که، برای با تو بودن، هر آنچه غیر توست را، رها کنند و آنگاه بی هیچ بهانه و بهایی تنها مزدِ خوبان، شهادت را بطلبند...

این چنین است که، همگان شیدایی ایشان را، گواه خواهند گرفت و اعتراف خواهند کرد که فقط اندکی هستند که هنرمندانه در زُمره ی خوبانند و در این دوران بی هنری های محض عالمیان، نه به زبان، که به دل، رمز و رازِ این هستی ابدی را از آن خویش کرده اند و چنان دلبرانه و لطیف، گوی سبقت را از بهشتیان ربوده اند که، وقتی در اعلیِ علیین پر میگشایند چون معجزه ای رشک عرشیان و فرشیان شده اند، و چنین است که خداوند مقرّبترین بندگان خویش را از میان عشّاق بر می گزیند که گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند... سید مرتضی آوینی

+به بهانه شهادتِ تازه شهید امر به آسمانی شدن و نهی از زمینی ماندن انسان ...

۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۳ ، ۰۳:۳۶
سپهرا ...

و این ندبه به یادتان، قلم به دستم داد تا دوباره از نو آفریدم این روزهای نبودنت را با دلم... یک جمعه و یک ندبه... و هر روزهای این هفته ها میروند و در پی هم روز نو تا سالی دگر...و من نمی دانم، کدام جمعه در کدامین فصلِ این روزگار، ما را نزدیکتر می کند به آمدنِ تو ...

دستچین میکنم غربت انسان را می روم تا در هزار توی روزمرگی ها، به انتهای خویش برسم و در مردمان گم شوم... می خواهم ساده بنویسم، از دردها و رنج هایی که می برند... خیابان پر تردد و ایام آخر سال، و من در میان ازدحام آدم ها، تنهایی ام را در کوله پشتی خستگی ها ریخته و خود را گم میکنم توی همین دنیا... کودک ضجه میزند و پا می کوبد و به سختیِ کش مکش های مادر، از مقابل مغازه ی دلخواه هایش با شیونی که گوش بازارِ شلوغ دم عید را کَر کرده، عبور می کند! تندتر می روم تا از صدای آزار دهنده ی فریادهایش و بغض هایی که با گوشه چادر مادرش به دندان سپرده می شود بگریزم ... با خود می گویم؛ کاش تو بودی...

نمی دانم در میان این همه آدمِ دارا و ندار! من چه می کنم؟ انگار آدمی تا هست باید رنج بکشد، اصلا خودش هم فرموده:ما انسان را در رنج ها  آفریده ایم...و اما من، قرار بود بیایم و دل به آدم ها بسپارم و از دردهای مردم بنویسم... به سختی از ترافیک خیابان می گذرم ، دستفروش ها بساطشان پهن است و در سوز سرمای عصر زمستانی، تو گویی دنیا یکی دیگر از ساعات آخرین روزهایش را با تندی سپری می کند تا خود را یک گام زودتر برساند به...، شاید به تو...

آرامتر می روم تا در پیچ خیابان میان همین مردم گم شوم... فروشگاه ها را از جمعیتِ آدم ها به صف ایستاده می توان شناخت... سبد است دیگر... چهره ی چروک پیرمرد و عینکِ ته استکانی اش، حکایت از مصائبی دارد که، هر روز در نبود تو بر سرش آمده و می آیند... اندوه هایی که تمامی ندارد و هر روز بیش از پیش جانش را می ستاند؛ در این سن و سال با دستانی زمخت، کیسه ی برنج و روغن و مرغ را در یک دستش جا می دهد، تا بتواند تخم مرغ را هم بردارد! با چهره ای گرفته و خسته که گویی سالهاست لبخندی بر لب نداشته، به نگهبان فروشگاه می گوید: پنیر کِی می آید؟ راهم دور است درست بگو کرایه زیادی ندهم... جوان هم با لحنی خسته تر می گوید پدر جان من نمیدانم یک وقت هایی نیامده تمام است! پیرمرد غرغرکنان از شلوغی جمعیت خود را بیرون می کشد و می رود... د رخاطرم می گذر اگر تو... کاش تو بودی...

میگذرم ...این مسیر طولانی را باید با تاکسی رفت؛ سوار می شوم دو زن و یک کودک داخل خودرو منتظرند؛ مردی جوان از راه میرسد و حرکت! راننده گویی از سنگینی کار و شلوغی این روزهای شهر بیزار باشد شروع می کند به بد و بیراه گفتن به مدیران دولتی و سرِ آخر خودش خسته از نگرفتن جواب می گوید: امروز باز هم آمریکا تهدید به تحریم کرده... این ها هم گزینه هایشان برداشتنی نیست و هر روز هم میزشان بزرگ و بزرگتر می شود، و ما خود را به تمسخر گرفته ایم با این توافقات... مرد جوان با تبسمی بر چهره و قیافه ای حق به جانب و چنان اتو کشیده و آرام سخن می گوید که... آقا جان تقصیر خودتان است انقلاب کردید؛ حالا بکشید... ظرافت کارشان در همین ظریف نهفته! بروید ببینید چقدر وضع مردم بعد از توافقات بهتر است! این گزینه ها را هم یکی یکی بر می دارند اگر شما دست از این مرگ گفتن هایتان بردارید... خسته از شنیدن توهمات مرد جوان، بی تفاوت نسبت به دنبال کردن ادامه ی بحثشان، سرم را می اندازم پایین و مشغول جابجا کردن کلیدهای گوشی همراهم می شوم، کودک شیطنت می کند می خواهد با گوشی بازی کند! مادرش سریع چهره در هم می کشد به نشانه دست نزن؛ او را منصرف می کند!!!

از این سیاست تلخ و حکایت دلمردگی مردمان، در آستانه ی بهاری که روزمرگی ها در عطر غم انگیز آمدنش هم بی تو موج میزند، بیزارم... دلم کمی نفس و هوای خوش آسمان می طلبد... راه حرم بانو را پیش می گیرم تا عهد تازه کنم... و شاید حرف هایی که همیشه نمی شود نوشت را آنجا بگویم... درست در آستانه، جای اندکی که روسری های رنگارنگ و سفره و بساط ها پهن است و فریاد ها بلند... میان این همه شلوغی، پیرمرد نابینا کتابِ "ارتباط با خدا" می فروشد و گندم برای کبوتر حرم... درست مقابل درب صحن امام رضا علیه السلام؛ رو به سوی چراغِ همیشه روشن دلم، کسی یا فاطمه اشفعی لنا می خواند و اذنِ ورود...

از رواق های تو در تو و حوض میان صحن می گذرم و با تو چون همیشه؛ از بار اندوه ها سبک می شوم... وقتی بیرون میزنم دیگر حرفی نمانده، از درب دیگرِ حرم هنوز خارج نشده ام که نوجوانِ دستفروش میان زرق و برق و این رونقِ کذایی بازارِ شب عید؛ بساط پهن کرده و فریاد میزند: پرچم و بیرق سیاه بخرید! همین طور که سر بندهای یازهراسلام الله علیها را زیر و رو می کند، بلند می گوید امسال عید نداریم!!! کسی بی مادری اش را عید نمی گیرد... و این حرف هایش فقط کمی معرفت می خواهد و جرعه نوشی از سبوی عشق... دلم سخت می گیرد... از این همه نیامدنت... باز بگویم، کاش بودی؟ مگر می شود تو باشی و ما بی تفاوت از این بیرق های عزای حضرتِ مــادرت بگذریم؟ نقطه.

 

۱۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۲ ، ۰۲:۰۵
سپهرا ...

یک پای ثابتِ حرف هایم تویی...

اما میگذارمت کنار آینه ی غبار گرفته ی ایام و چند صباحی می خواهم خود را غرق کنم در ازدحام همین دنیا، بزنم به بال آسمان و زمین و از رویایی شدن شهادت و دل صاف کردن بنویسم و برسم به زمین سیاست و اقتصاد و ... اصلا می خواهم از خود تهی باشم و هجوم ببرم به پهنه ی لایتناهی امواجی که می گویند بی زاری از آن بی معناست! هی بال و پرم را بکوم به دسته ی قلمی لرزان و واژه های محبوسِ در اسارت را، جاری کنم روی سپید صفحات مجازی و حرف هایی را بنویسم که بیشتر به کار مردم می آید تا جان اسیر خودم... شاید به پاس آزادی روح کلمات، از اینجا عبور کنم و مرز خودخواهی دلم را بشکنم و برسم به تو، به تویی که آن سوی نبودن ها، در انتظار منی و آنجایی که همه بودن است و بودن ها همه با معنا...

مپرس چرا این حرف ها را قلمِ تو نوشت! که رسالت قلم فقط نوشتن نیست، که هر قلمی که برای تو ننویسد اصلا قلم نیست... بیشتر می نگارمت بعدها... بماند میان من و تو... نقطه.

۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۰۲:۰۱
سپهرا ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما