تمام شمع جانم،
در حسرت پرواز پروانه وارت،
ذوب شد و سکوت و خاموشی، دلم را فراگرفت...
حالا خودت بگو، با این همه خاموشی و تمنای مدامِ فراموشی ات...
تا به کِی در تب نگاهت، سوختن و لب دوختن؟
تمام شمع جانم،
در حسرت پرواز پروانه وارت،
ذوب شد و سکوت و خاموشی، دلم را فراگرفت...
حالا خودت بگو، با این همه خاموشی و تمنای مدامِ فراموشی ات...
تا به کِی در تب نگاهت، سوختن و لب دوختن؟
بدان بی تردید در فصل شکفتن رویاهایم، تو در نقطه ی اوج ایستاده ای...
و من، حتی اگر در کوچه های خاکی غرور، زمینگیر شده ام...
فقط کافیست تا تـــو برایم، از آسمانِ آبیِ عشق بگویی...
آنگاه نغمه ی شوری می شوم به سویت
و تو، می شوی تعبیرِ رویای محالم...
پس دلانه بنواز،
تا ققنوس پر سوخته ی جان، از خاکسترِ خیالم برخیزد...

بوی سیب سرخ حوا، بهشت را از آدم ربود و به خاکش کشید...
اما، بوی سیب عشق تو...
افلاک را در دلــــــــِ اهل زمین رویاند...
ای تمام واژگان عشق، من تــو را فقط سکوت می کنم...
خوش به حالِ خشت خشتِ
حریم تــو...
بابی انت و امی یا ح ی س ن ...
عکس: قبر امام حسین علیه السلام بعد از برداشتن ضریح…
سـر بـه زانـوی خـیـال تـو هـلـالـی شـدهام
آن قـدر مـیـل بـه ابـروی تـو دارم که مپرس
از خـم مـوی تـوام رشـتـهٔ جـان مـیـگـسلد
آن قـدر تـاب ز گـیـسوی تـو دارم که مپرس
محتشم کاشانی
هر روز که می گذرد،
دفتر خاطره ها را با رویای نگاهِ آبی تــو، ورق میزنم...
و هر جا که می رسم نگاره ای از تــو، هستی ام را رویایی می کند...
دفتر تمام می شود... اما تــو تا همیشه ای...