بهار آمد ...
در عبور تمام ثانیه ها گم شد ...
و باز انتظار آغازی دوباره ما را برای رسیدن تشنه می کند...
سیراب شدن از سراب بهار بی باران برای منتظران محال است...
این بهارهای تصنعی از پی هم می آیند تا بهاری که دلها را بشارت دهد به باران نور...
تحویل شد ثانیه های عاشقی ام امسال در کنار نقطه ی آرامش زمین...
آنجا که روزی آرزویم بود باشم... بی هیچ تصوری دستم را گرفتی و به کوی دلبرت بردی چه شد خدا می داند...
فقط...
حافظم را که گشودم به نیت تمام خوبی های عالم از برای خوبان ندای سبز آرامش آمد...
باران ...
باران ...
مصحف عشق بر سلام یس بود و...
حافظانه ترین فال عالم برایم در جوار نگاه باران روبروی گنبد فیروزه ای عشق رقم خود...
باران آمد...
آخر میدانی هر نوشته برای مخاطبی است برخی فلسفی اش می خوانند اما من فلسفه نمی دانم...
دل که پیچیدگی نمی داند...
ساده نویسی دل من هم عالم خودش را دارد...
هر بهار که میرسد کنار کتاب تو حافظم نشسته برای تفأل ...
امسال هم آبی ترین حافظم را بردم کنار گنبد فیروزه ای و مناره های نورانی حضرت بارانم...
از هیچ نگفتم ...
که همه هیچ، تمام حرف دل است...
آمد...
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید...
...
زده ام فالی و فریاد رسی می آید...
باران نوشته اند که سالهاست تنهایی...
من آمدم که تنها نمانی! اما خدا نکند که با آمدنم تنها ترت کرده باشم...
تا خدا هست تنهایی یعنی همان بی یار بودن... من فلسفه بی یاریت را می فهمم اما راه یار شدن را..
می گویند فلسفه می بافم...
من فلسفه نمی دانم...
تو همه بود و نبودی...
تا باران ببارد بر مدار آبی کرانه ها تو را می خوانم...
به نام تو...
سلام...
به نام تو سلام بر بهار دلها...
سلامی که نام توست و بر مهربانان عالم ارزانی می کنی...