ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

۳۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «میم مثل» ثبت شده است

سال هاست، تو مطلع غزلی شده ای که شاعران نسروده اند!

و سر آغاز نور شگفتی که روشنایی خورشید را خجل کرده...

بیا و بگو؛ کدامین صبح به پاسخ سلام تو آغاز می شود؟

و کدامین سال، به فروغ روشنِ سینِ سلامتی آمدنت...

هر بهار، سفره هایی پر از سین داریم اما در میانه راه؛

ما مانده ایم در حسرت پاسخ سلامی کوتاه ...

و هفت سین های مکرری که بی تو چیده ایم،

همه سرشار از اندوه و آه ...

باور کن این همه ندیدن تو، دردیست جانکاه...

بیا که همه هستیم چشم بر راهِ یک نگاه...

چه خوش است آن رستاخیزی که عطرِ شکوفه های یاس،
با گلاب ناب و خالص، در هم آمیزد،
و نقش روزگاران، همه گلِ نرگس شود،
و در آن فروردین بهشتی، که تو بیایی...

و رنجِ های بی امان را از دوش آب و خاک برداری...

و آب را دوباره به مهرِ مادر آفتاب بستانی و برسانی بر خاکِ تشنه ی وجود...

و سرافرازمان کنی به دیدن جلوه رخ آفتابی ات...

و بگشایی سِرِ این راز بزرگِ بهانه ی خلقت(1) را

در آن بهار، ما رستگار خواهیم شد ...

 

 

(1)"لولاک لما خلقت الأفلاک"

«یـا أَحْمَدُ! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»؛ هان اى احمد! اگر تو نبودى، جهان را نمى ‏آفریدم و اگر على نبود، تو را، و اگر فاطمه نبود، من شما دو نفر را نمى‏ آفریدم.( الجنّة العاصمة، ص149 با اندک تفاوت در واژه‏ها؛ ضیاء العالمین، ص187 وکشف اللئالى عن جابر بسند وثیق وفى ذیله ثم قال جابر هذا من الاسرار التى امرنا رسول‏اللّه‏ صلى ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله بکتمانه الا عن اهله؟ و ملتقى البحرین، ص14، و الجنة العاصمه، ص149ومجمع البحرین.)

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۳۲
سپهرا ...

خیلی ها هستند، توی زندگی آدم ها می آیند و می روند... ذوب میشوند و حل، و دریغ از ذره ای که دیده شوند... تمام بودن و عظمت و بزرگی آنها، خلاصه می شود در پشتِ خاطراتی که بعدها هر بغض کال را به اشک می رساند و عطر خیس گونه های تبدار را، در خلوتِ شبانه های تار، به التماسِ بارانی آسمان آشنا می کند... و در میان این همه رفته هایی که رفته اند، هنوز مانده عطر تو ، توی خانه، توی کوچه، توی تمام روزگارِ من...

گاهی می اندیشم، گرچه رفته ای اما هنوز که هنوز است، هست تر از تو، برایم کسی نیست، که باروم  کند و دستان دعایش تنها پناهم باشد و آغوش خیس چشم هایش نگرانم باشد... کسی مثل تو نیست... هیچکس... اما میدانی دردم چیست؟ بغض کرده ام، نه این همه نبودن های تو را ...

من سوگوارِ این همه  نبودنِ خویشم ... راستی همیشه میگفتی خدا هست...

حالا در عمق سکوت فریادم را بخوان...هستی خدا؟ من سالهاست که نیستم... بیا و از پسِ این همه دعا و این عطرهایی که بویشان مرا بیچاره کرده...؛ کمی بیشتر، هستم کن...

 

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۳۴
سپهرا ...

زمستان به سرعت می گذرد...

 و نسیمِ دلتنگِ بهاران، بی تو می وزد.

و من غرق در خیالِ روزهای بودنت،

خیره می شوم به شکفتنِ گل های رنگی خیابان...

امروز هم، گلدان های خالی را، در گوشه ای از خلوت خاطرات،

بر روی ایوان کوچکِ خانه چیدم،

امسال هم، نه شب بو خریده ام و نه شمعدانی...

 حتی تو نیستی،

تا عطر شکوفه های یاس، در چادر نمازت بپیچد...

...

و من، این همه نبودنت را...

دوباره بغض می کنم...

 

۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۳۷
سپهرا ...

 تا او حاکم است چه باک از خرابی تن، که دلِ ویرانه ی من،

خراب آبادِ عنایت همیشه ی اوست...

اما حُکم دلــــــم چیست؟

که در این روزگار بی تویی، چون چشم دوختم به آسمان...

رای صادر شد و حکم داده شد...

او محکوم شد ...

به همین سادگی...

اما... در این میان، من ماندم و موجِ خروشانی که از چشم ها جاریست...

و بغضی که چشمه اش مدام می جوشد و به خشکی نمی گراید...

و جانی که همچون درختی بی برگ و بار، در خزانِ عمر،

غرق در انجمادی تلخ و در انقباضی سرد است!

و حتی فصلِ بهارش، همه تاریک و چون شبِ یلدای زمستان است...

حکمت را، آهسته تر بخوان دلــــــم...

بگذار چون یک عمر خستگی و دلتنگی ام، کسی نداند و نفهمد که،

آن سویش نوشته:

من مانده ام و اندوهی سیراب نشدنی به نامِ تنهایی...

 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۰۲:۰۶
سپهرا ...

گفتند:این جا زمین است، بگذار زمان بگذرد، سبزی بهار می رسد و گرمای تابستانش، از یاد می برد! یا نسیمِ خزانش که بوزد، در انجماد زمستان، به یقین فراموش خواهد شد!

نور تابید و سرما رخت بربست، فصلی ورق خورد و فصلی دگر بر جایش نشست، باران بارید، تو باز نگشتی...بر تنِ خاک زمین، برف نشست و سپید گشت،و ریشه ی خاطره ها؛ یخ بست!اما خبری از تو نرسید... خرامان چرخیدم و بر آسمان ها پریدم... گاه دویدم و گاهی؛ آهسته با گام های زمان، به تلخیِ دوباره ی اندوه رسیدم...

حالا اینجا همان زمین است و رسم آدم ها، هنوز هم فراموشی... اما زمان ِ دلـــــــِ من به وقت دلتنگی؛ همیشه ... صبح، عصر، شب... دوباره بامداد و صبح و...شامگاهِ دلتنگی ...

گویی همه ی هستیِ مرا، در انجمادی چون قندیل بسته اند، و به سقف آسمانِ غم ها آویخته اند! گلو بغض آلود و چشم هایم تَر، اما، هنوز تو در خاطری... بهانه ی من، دوباره بهار می رسد از راه، بگو چگونه زیستن آغاز کنم بی تو!؟ وقتی هرگز، در توانِ من، رسم، فراموشی نیست... راستی شاید؛ من آدم نیستم... وقتی فراموش نمی شوی...

 

۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۰۳:۱۹
سپهرا ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما