ترنج

ترنج

بسم رب الحسین...
قال الله تعالی: «...فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً»
از خویش رها شو و با عشق درآمیز،
و چون به میقاتِ ماه "مُحرَم" وارد شدی،
اِحرام بربند که مُحرِمی!
گرد "عاشورایش" بسیار طواف کن،
و چون در کوی معرفتش بیتوته کردی،
بسیار خدا را بخوان،
تا تو را به وادی جنون کربلا راه دهند..
و چون به کربلا رسیدی، تا ابد وقوف کن!
و با اشک های روان بگو:
لبیک یا حسین...
تا بر کشته اشک های روان مَحرمِ اسرار شوی...

این تناقض تا ابد شیرین ترین مرثیه است: سرترین آقای دنیا را خدا بی سر گذاشت!

کد آهنگ

طبقه بندی موضوعی

۱۲۱ مطلب با موضوع «باران نگاره» ثبت شده است

 

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت...

ساعت 27 دقیقه بامداد...بلوار اباصالح المهدی (عج)...

همه ی راهها به تو ختم میشود... جز تو راهی نیست...

همه جا را از بن بسته اند این سومین راهی است که از اواسطش باز می گردیم...

باز هم به تو میرسیم تا دوباره دورت بگردیم مثل طواف، در خیابان های مطافت می چرخیم...

انگار قرار نیست از مدار آرامش بی کران آسمانت جدا شویم...

ترافیک اینجا دلم را هوایی ازدحام حطیم می کند و آنجایی که شنیدم ما بین مقام و رکن بر دیوار حجر الاسواد تکیه خواهی زد و ندای عرشی ات کنگره های  فرش و  لاهوت را در هم می شکند...

انا بقیه الله...

آقای من...حالم امسال خیلی خراب است...نظری کن...

چراغها چشمک می زند اما شاید راه آخر روستای جمکران و ... خاموشی...

برق رفته است در جوار آن همه زرق و برق اینجا ظلمات است ...

در تاریکی مطلق هم خانه های محقر با چراغانی خاموش خودنمایی می کند...

و باز دلم می گوید: تو می آیی تا منت نهی و وارثان زمین به بزرگی بیاندیشند...

دلم به اندازه عالم می گیرد... تولدت که می شود همیشه نور می بارد و شادی از آسمان شهرم...

اما تو نیستی...

نه که نباشی... ما همه نیستیم در هستی تو...

راهها را به رویمان بسته اند ...

راه زمین و آسمان را ...

حتما تمام راهها بسته است که تو نمی آیی...

می دانم راه تو را هم نیستی ما بسته است... مثل چشمان تارمان که به روی هستی تو بسته است...

کوره راه دل هم که تو را لایق نیست برای عبور...

در گیر و دار، راه خاکی زمینگیر شدیم و طلب طریق افلاکی آسمان داریم!!!

خودت...

زمین را از ما بگیر تا به هستی ات راه یابیم...

 

خوش به حال کسی که از بن بست! به تو برسد...

بیچاره کسی که از تو ، به بن بست! برسد...

۳۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۰ ، ۰۴:۰۵
ریحانه خلج ...

باران من...
بیزارم از این خشکی و کویر...
تو خوب می دانی جانت که آتش بگیرد تشنه می شوی...

 تشنه ام...

دل من هم، باران می خواهد ...
باران من نمی باری؟
چقدر بنگارم؟
تا باران ببارد...

محض دل های تنگ و لبان تشنگان عالم هم که شده رحمی کن و این بار بگو میعاد کجاست؟
سالهاست که از آمدنت می گذرد و هنوز...


می گویند در راهی...
چقدر این راه طولانی شده؛ مسافر من...

منتظر مسافر، دلخوش است به اینکه چشم به راه نخواهد ماند...
ما همچنان چشم به راهیم...


نیمه ی ماه نزدیک است و ماه من هنوز  در محاق است ...
یارب از ابر هدایت برسان باران را...
تا باران ببارد ...

 

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۰ ، ۰۲:۰۲
ریحانه خلج ...

... انتظار ...

روزی نوشتنت تمام می شود مثل خودت که...

چقدر ثانیه را شمارش کردن دشوار است وقتی منتظری و در انتظار ...

و شاید انتظار غریبترین واژه باشد در عصر بی خبری های انسان...

و انسان و انتظار با هم پیوندی دیرینه دارند به وسعت خلقت...

از ازل تا ...

انتظار حتما به ابد نخواهد رسید...

پیش از ابدی شدن به اتمام می رسد چشم انتظاری...

وقتی قرار است وارثان زمین مرتبت یابند به حکومتی جهانی...

و این وعده حق است و ما را آرمان نجات و رهایی...

 و چنین است که همگان چشم به راه بارانیم...

روزی باران خواهد آمد...

 

حالا بیا با جرعه جرعه ی تشنگی های مدام سراب دلت ...

سراغی از باران بگیر...

وقتی نمی بارد چه سود؟

شب باشد یا صبح تفاوتی ندارد...

باید کتاب قطور دلت را ورق بزنی و جایی در ذهن خویش برای باران بیابی ...

فقط باید بخوانی ... نکند ناخوانده حذفش کنی از سطر سطر رویاهایت...

حرف دلت را بزن...اوست که محرم است...

او را بگو که می خواهی خورشید هم برود پس ابر، تا ببارد باران...

خورشید تمام نور است بر جهان؟

یا باران طراوتی است بی پایان؟

کدام را می طلبی؟؟؟

هرچه بگویی خود خودش، اصل و ریشه آسمان در زمین است...

عرش و فرش... اوج افلاک و ژرفای آب...

گاهی نور و گاهی باران...

شجره ی طوبی و صدره المنتهی...

فقط همین که اوست می بالم بر خویش، که انسان خلقم کرده ای...

و خوانده ای که اشراف مخلوقاتم...

سرای گمگشتگی هایم را اوست که آبروست...

او گاه ستاره ی آسمان دلم است و گاه قلب کهکشان باورم...

روزی باران می خوانمش و روزگاری دگر آفتاب و شاید هم گهی بهار...

گاه ایستاده به قیام و گاه دلبری می کند به نگاه...

او عین یقین است در روزگاران تردید...

همین که هست و می بارد بر تمام روزهای اندوه و بی قراری های دلم مرا کافیست؛

تا همیشه دلتنگش باشم...

اما مرا تا ابد به انتظار مخوان ...

 

تا باران ببارد...


+

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت

                                که گر روزی برآید از دلم آهی

                                                           بسوزد هفت دریا را

    بسوزد هفت دریا را...

 

 

 

 

 

۲۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۰ ، ۰۳:۵۲
ریحانه خلج ...
زیاد خواسته بودم آنقدر که فراموش کردم خیلی از آرزوهایم را...
از لیله الرغائب سال گذشته تا امسال در چشم به هم زدنی که در تصور خودم هم نمی گنجید برآورده شده بسیاری از آرزوهایم...
مگر بزرگترین آرزو...
...
شب قدر می گفت امشب امضا می کنند هر چه مقدر است و من فکر می کردم حالا که می گوید مقدر است یعنی اینکه کاری نمیشود کرد جز دعا ...تا مقدر شده خوب باشد!!!
مگر تقدیری که خدا برای هر بنده اش در نظر بگیرد بد هم می شود؟اصلا امکان ندارد معبودی که عاشق توست برایت بد مقدر کند...
تقدیر یکسالی که گذشت برای همه ما سراسر خوبی و نیکویی بود حتی تلخی ها و ناگواری های که در نظر ما تلخ بوده به این دلیل است که ما درک نمی کنیم حکمت خیلی از مقدرات را...

امسال یک آرزوی بزرگ داشتیم آرزوی بزرگ نجات و رهایی بشر...
که باز هم بر دل ماند تا امشب...
آرزوی ما خیلی بزرگ بود ...
و اما کوچکتر از اقیانوس کرامت بی انتهای تو... آرزو باران بود...
بارانی که سالهاست آرزوی ماست و هنوز که هنوز است حسرت به دل آمدنش هستیم...

امسال جز خیر و خوبی رحمتت بر ما نازل نشد و مهری که تو نصیب ما کردی را با هیچ سپاسی نمی توان شکر گذارد...ای سراسر خیر، اندیشه و عمل ما را خیر گردان علم ما را افزون کن به خویش...
 و معرفتی ارزانی کن که تو را شایسته ترین شاکر باشیم...معرفتی ده که سرشار از یاد توست...
که ...
گر کیمیا دهندت بی معرفت گدایی...


و اما...
نگاری گفت صبر آن است که دم نزنی... و چون و چرا نکنی...
ما را صبوری آخر آمده، با چه زبانی دم زنیم که ایوب ها رفتند و نوح های دیارمان رخ دوست ندیده، رخ در نقاب خاک کشیدند ...
فریادمان سکوت خاموش حنجره ها شد و بر شام تارمان پگاه روشنایی چراغی نیافروخت...
و بارانی بر دریای سرگردانی ما فرو نیامد که صحرای دلمان هنوز غرق در غبار بی کسی هاست...
می دانیم که ما را معرفت حضورش نبوده که او را شوق ظهوری نیست...
ما را از میان بردار تا حجاب از رخ ماه و خورشید و آفتاب و باران و هر چه نور است، برداشته شود که بیش از این تاب شکیبایی نیست بی سامانی این دنیا را...
سرگردانی را از حیرانکده ی جانمان برگیر که سخت محتاج بارانیم... و در انتظار قاصدک خبر بارش باران روزها را شمارش می کنیم ...
تا باران ببارد...

صحــرا صحــرا دویـده ام

ســرگـــردان از پی تو

دریـــا دریـــا گـذشتـه ام

در طـوفـان از پی تو

دست از دنیا کشیده ام

 بی سامان از پی تو

 از من از ما رهیده ام

  دست افشان از پی تو ...

 

 

 

 

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۰ ، ۰۰:۵۲
ریحانه خلج ...

گفت: بیاید می دانم اولین کسی که لبه ی تیغ می روم منم...

گفتم: در دل من نیز چنین بود روزگاری اما گذشت...

اینک همین مانده ...



...

اگر نرسیدن ها در زمین ما را به خدا رساند باکی نیست...

او بیاید دم تیز تیغش ما را بگیرد چه باک؟

جهان محتاج باران است همین...

راستی تو میدانی با این همه مهربانی اش چرا همیشه تیغش مثل شده؟؟؟
چرا؟
  از یادمان رفته اگر بیاید برای سپیدی جهان نقشه ها دارد...

گرچه سرخ می شود گاهی ...

اما سرخی به نیست از تباهی و سیاهی؟

 

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۰ ، ۱۹:۰۷
ریحانه خلج ...
دریافت کد گوشه نما دریافت کد گوشه نما